
...قاصدک غم دارم
...غم آوارگی ودربه دری
...غم تنهائی و خونین جگری
...قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند
...همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند
...مادر من غمهاست
... مهد و گهوارهءمن ماتم هاست
...قاصدک دریابم،روح من عصیان زده و طوفانیست
... آسمان نگهم بارانیست
... قاصدک غم دارم
...غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
... قاصدک غم دارم
...غم من صحراهاست،
... افق تیره ی او نا پیداست
...قاصدک دیگر ازاین پس منم و تنهائی
... و به تنهائی خود در هوس عیسائی
...وبه عیسائی خود منتظر معجزه ای غوغائی
...قاصدک، زشتم من،زشت چون چهره ی سنگ خارا
... زشت مانند زوال دنیا
...قاصدک حالٍ گریزش دارم
... می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
...می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
... شاید آن نیز فقط یک رویاست...

خوشا به حال گياهان که عاشق نوردند
و دست منبسط نور روي شانه انهاست
نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که
غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند
وبا شنيدن يک هيچ مي شوند کدر
هميشه عاشق تنهاست
سهراب سپهري