تبليغاتX
کلبه تنهایی

كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه احساسي بميرد
مهربانا!
ميدانم که تا تو راهي نيست.
ميدانم که آسمان فيض و رحمتت همه جا بر سرم سايه دارد.
ميدانم که دستهاي سبزت هميشه پشت و پناهم است.
ميدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهاي ناتمام من هستي.
اما نميدانم
چرا هرروز که ميگذرد از تو دورتر ميشوم؟
دلم را به دست آب مي سپارم و سبزي روحم را به شيريني ناپايدار و فريبنده ي گناهان
کمکم کن!
من اين لذتها را به بهاي دوري از تو نمي خواهم. من تو را ميخواهم و تنها تو را...اي مهربانترين مهربانان
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ،
خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم!
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،  تا سَرَم ، فرياد کنند
مي خواهم امشب ، شاعر نو نويس کوچه ها شوم
بوي غربت کوچه ها امان بُريده است
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا  دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را  عرضه کند ،
ولي واژه ها باز هم غريبي مي کنند
مي خواستم ، کاغذي بيابم منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،  تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادي نيست
اين لحظه ها ي لعنتي ،  باز هم مرا عذاب مي دهند
اين دقيقه هاي بي وفا ،  بي وجدانترين ِ عالم اند
دستي نيست تا دستهاي خسته ام را گرم کند
نگاهي نيست ، تا مرا اميد دهد
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم
اينجا، آخرين ايستگاه عاشقيست...!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:55 توسط ..:: غریبه ::..