دوباره مرگ . دوباره آغاز مرگی . دوباره ...
مینویسم از مرگی در حیات . مرگی با اوج تنفس . نه زندگی سخت است ونه آسمان بارانی . دلی تنگ است . دلی که تنگ نبود ، تنگ شد .
برای چه کسی نمی دانم . می دانم اما چرا باور کنم ؟ با ناباوری در اوج مرگم ، باور چرا ؟
با اینکه گمان میکنم خوشبختم ، خوشبخت نیستم . با دل چه باید کرد ؟ دلی که آرام نیست . آرام نمی شود و آرام نخواهد شد .
دلم حق دارد . خب تنگ شده و منتظر است . نباید سعی کرد آرامش کرد ، باید سعی کرد آزادش کرد . آزادی از اسارت دوری ...