
بهار كه بيايد،
ديگر رفتهام. بهار، بهانه رفتن است.
حق با هدهد است كه ميگفت: رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم، بالهاي بسته ، اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
راستي، اگر ديگر نيامدم،
يعني كه آتش گرفتهام؛ يعني كه شعلهورم! يعني سوختم؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است