دستم به نوشتن نمي رود دلتنگم دلتنگ تر از آن كه واژه ها بدانند... به حد انجماد رسيده ام و شعله ي چشمانت اين همه دور گرمم نمي كند گرفته و دلگيرم و دلم، هواي همان باغ پاييزي را كرده _ هواي تو را نيز _ ساده مي گويم دلم برايت تنگ شده... هر روز به قدر قرن ها مي بارم ولي دريغ از ذره اي سبك باري نفس هاي عميق آرامم نمي كند همنفس صداي باران دلداريم نمي دهد همصدا كاش مي ماندي...
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:10 توسط ..:: غریبه ::..