تبليغاتX
کلبه تنهایی
من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم


می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم. ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 13:55 توسط ..:: غریبه ::..


ديروز :
نگاهم را به نگاهت دوختم ،
تا شايد ؛
بخواني هر آنچه را كه در دل دارم .
امروز :
در انتظار دستان تو ،
تا شايد ؛
مرهمي شود بر زخم هاي دلم .
و فردا :
باشي يا كه نباشي ،
دل تو را مي خواند



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:23 توسط ..:: غریبه ::..