شب بود وسیـاهی، کـه خــدا بــرف را آفریـد. عـاشقـانه آفریدش ، شک دادش ، و بــرف سفیـد بود و تـرد.سفیــد سفیــد سفیــد ، خــدا برف را آفریــد
سفیــد و درخشان. همان بالای آسمان ، و بعد تصمیـم گرفت خانه تکانی کند
فرشته ها مشغول شدند به رُفت و روب.آن بالاها تمیز بود ، اما خدا و فرشته ها تمیـزی را دوست داشتند.فرشته ها جـارو می کشیدند و می خندیدند
یکی شان آواز می خواند. آوازی غمگین.دلش گرفته بوده لابد. فرشته کوچک این طرف و آن طرف آسمان را می کاوید.جارو می کشید و می خواند : (من کوچک و کوچکــم.خدا هم مرا دوست ندارد
صدای خنده دیگر فرشته ها از آن سو می آمد.فرشته کوچک این گوشه تنها بود،رسیده بود پشت ابــرهــا
ابــرهــا پرده ای بودند میان زمین و آسمان.فرشته گفت : وای اینجا زیادی تاریک است و زیادی کثیف ، این ابــرهــا....آسمان ، زمین از اینجاست یعنی....؟چه کنــم آخر؟
دستهایش را به کمر زده بود: از دست این آدمها خسته ام ، نشست روی یکی ازابرها و آوازش را دوباره خواند ، چشمش افتاد به بقچه ای کنار ابری کوچک : ( یعنی توی بقچه چیست؟
صدای خدا تو آسمان پیچید : بازش کن فرشته کوچک من
آواز فرشته کوچک ، شــاد شــد ، بقچه را که باز کرد ، چیز عجیبی دید ، چیزی که تا بحــال ندیده بود : هزاران دانه سفیــد و بلــوری ، همه یک شکل یک قـد،
فرشته گفت: این چیست دیگر...؟؟
خدا خندید: برای دلتنگی تان آفریدم
برای تو فرشته کوچک من و برای دلتنگی تمام آدمهای روی زمیــن............
فرشته خندید ، دانه ها ســرد بودند و تــب را تمام می کردند . بــرف ، فرستاده خـــدا بود .
فرشته کوچک نشست سر همان بقچه کوچک ، هرچه آواز شاد را که بلــد بود خواند و خندیـد ، دلش که باز شد ، بقچه را تکان داد و بــــــرف پُـــر شد توی آسمان و زمیــن . روی زمین ، آدمهــا بـــرف ندیـده بودند
سرشان را بالا گرفتند و با تعجب گفتند : خــانه تــکــانی است آن بــالا.....؟
خانه تکانی بود آن بالا بالاها ، اما برف فرستــاده خــــدا بــود ، خــدا در گــوش برف چیــزی گفته بود که ......
دانه های بـــرف با آمدنشان دلتنگی ها را می برند و بــــرف اگــر بیــایــد ، بدانیــد که دلِ تنـــگ فرشتــه ای آن بالاها باز شده است ، بـــرف فــرستــاده خــــداســـت