دلتنگي هايم را باد به تمسخر مي گيرد و پاييز با رنگ زرد بر آن طعنه مي زند چه کنم که دلم از غربت خيس جاده ها مي گيرد و ترانه هاي زخمي سينه ام مي شکافد چه کنم که در خلوت تنهاييم هر شب دلم يکريز مي شکند و ابر بهاري يک لحظه آرام و قرار ندارد چه کنم که درياي دلم طوفاني است ...

اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد،
آهنگ زندگی
را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو
چه گذشت
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !