ويرانگري عشق به من آباد است
بي آه من آشيان غم برباد است
من بي تو سكوت ميكنم
حرفي نيست اما.....
چه كنم سكوت من فرياد است
ساقه ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است
آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
- دانسته -
بيازارد
بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم .

گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ،
بايد عمري را ساکت باشيم