خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟

تو محکومي به زندگي کردن
تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي
کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد ...
کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد ...
کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم
تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند ،
از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده
براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خسته ام
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد