چه حالي دارم!
چقدر زنده نبودن خوب است!
خوب ، خوب ، خوب!

چه شب خوبي است امشب هم!!!!!!!!
دنيا به خواب رفته است !
من تنهـــــــــــــــا بيدارم
نمي دانم چه کاري دارم .......
باز پاييز آمد و درختها دوباره رنگ باختند شايد از ترس زمستان و عرياني خويش و شايد زرد ميشوند چون غروب خويش را مي بينند و شايد زرد ميشوند چون بايد با سبزي و شادابي وداع کنند هر وداعي تلخ است اما زندگي قانون خاص خود را دارد چنانکه از تولد گريزي نيست از مرگ نيز چاره اي که هر مرگي در بطن خويش زايشي جديد و تازه دارد و شايد سرخي برگها در پاييز بخاطر شرم از رفيق نيمه راه بودن با بهارند و شايد از خجالت خورشيدي که کمتر عيان است و ديگر مانند تابستان تب دار و مريض نيست و برگهاي سبز تابستان از عشق خورشيد . تب و بيماري او را به جان خويش گرفته اند تا همين مقدار که لقاي يار کم ميشود اينها نيز از اندوه دوري دق کنند و بميرند... شايد براي همين است که خيليها پاييز را زياد دوست مي دارند......
دلم تنگ است ، به خاطرات ميروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن.
دلم تنگ است به خاطرات ميروم به دقايقي که با تو سپري کردم ،به هر ثانيه اش سرک ميکشم.
دلم تنگ است به خاطرات ميروم به مسيري که با تو پيمودم به تماميه رد پايت .
هنوز دلم تنگ است ولي اين بار در خاطرات هم باز به لحظه جدايي از تو ميرسم و اين لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود.
دلم تنگ است.
هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم . . . !
قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح
در هیچ کس تا آن جا نیست که بتوان پیشش نالید . . . !
"دکترعلی شریعتی
دوستي اتفاق است و جدايي رسم طبيعت،
طبيعت زيباست نه به زيبايي حقيقت،
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي،
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
آنگاه که غرور کسي را له ميکني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران ميکني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش ميکني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري،
مي خواهم بدانم ؟؟؟ دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختي خودت دعا کني...؟
بنفشه اي خوشرنگ
دميده بود در آغوش کوه.
از دل سنگ به کوه گفتم:
شعرت خوش است و تازه و تر
وگر درست بخواهي!! من از تو شاعر تر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ...