از غم خبري نبود اگر عشق نبود.
دل بود .ولي چه سود اگر عشق نبود؟
بي رنگ تر از نقطه موهومي بود
اين دايره كبود،اگرعشق نبود
از آئينه ها غبار خاموشي
را عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟
در سينه هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بي عشق دلم جز گرهي كور چه بود؟
دل چشم نميگشود اگر عشق نبود.
از دست تودر اين همه سرگرداني تكليف
دلم چه بود اگر عشق نبود؟
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او كه در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
خنديدن .... بخشيدن ....
و فراموش کردن ....
پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي
و هرگاه زير پايت خش خش برگها را
احساس كردي هرگاه در ميان
ستارگان آسمان تك ستاره اي
خاموش ديدي براي يكبار
در گوشه اي از ذهن خود
نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.
.....
تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده است ،
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد،
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من !!
چه نیمه شب ها ، کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را – چنانکه دلم خواسته است – ساخته ام !
چه نیمه شب ها ،
وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم بر همزدنی
میان آن همه صورت ، تو را شناخته ام .
به خواب می ماند !
تنها به خواب می ماند!!
..
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،
به مهربانی یک دوست ، از تو می گویم !
تو نیستی که ببینی ،
چگونه از دیوار ، جواب می شنوم !!
.....
در چشم خسته من ،
درین امید عبث ،
دو چشم سوخته جان ، همیشه بیدارست
تو نیستی که ببینی
روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش
را دید كه زانوی غم بغل گرفته
و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد.
شاگرد لب به سخن گشود و از
بی وفایی یار صحبت كرد
و اینكه دختر مورد علاقه اش به او
جواب منفی داده و پیشنهاد
ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر
را در قلب خود حفظ كرده بود
و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر
او احساس می كند باید برای همیشه
با عشقش خداحافظی كند.
شیوانا با تبسم گفت:"
اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"
شاگرد با حیرت گفت:"
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم
در وجود من نبود!؟"
شیوانا با لبخند گفت:"
چه كسی چنین گفته است.
تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی
دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترك ندارد.
هركس دیگر هم جای دختر بود
تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترك برود!
این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش
نكنی .
معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد!
دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد
كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی
این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا
كند!
به همین سادگی