تبليغاتX
کلبه تنهایی

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به

 جای همه عشقی که بهش دادی

 یه قلب زخمی برات یادگار بذاره

و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول

دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......

بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت

دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی

 اما حتی نتونی ........

 به چشماش نگاه کنی که بفهمه

 با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری

 اما ببینی چشماش داد می زنه

 که دلش ماله یکی دیگس ....

 تمام روزهایی که تنها بودی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:19 توسط ..:: غریبه ::..

 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي ميخواند.


رؤياهايش را آسمان پرستاره ناديده ميگيرد.


وهر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است.

از حركات ناكرده اعتراف به عشق هاي نهان


و شگفتي هاي بر زبان نيامده


دراين سكوت حقيقت ما نهفته است


حقيقت تو و من

براي تو و خويش چشماني آرزو ميكنم

 كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند.


گوشي كه صداها و شناسه ها را

 در بي هوشيمان بشنود.

تو و خويش روحي كه اين همه را

 در خود گيرد و بپذيرد


و زباني كه در صداقت خود ما را

از خاموشي خويش بيرون كشد


و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است

سخن بگوييم

گاه آنكه مارا به حقيقت ميرساند

خود از آن عاريست


زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد

از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم

يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد

ميخواهم آب شوم در گستره افق ،


آنجا كه دريا به آخر مي رسد

 و آسمان آغاز ميشود.

 
ميخواهم با هرآنچه مرا در بر گرفته يكي شوم


حس ميكنم و ميدانم دست مي سايم و ميترسم


باور مي كنم و اميدوارم


كه هيچ چيز باآن به عناد بر نخيزد .


ميخواهم آب شوم در گستره افق


آنجا كه دريا به آخر مي رسد

 و آسمان آغاز ميشود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:10 توسط ..:: غریبه ::..

گفتي كه به احترام دل باران باش


باران شدم وبه روي گل باريدم


گفتي كه ببوس روي نيلوفر را


از عشق گونه هاي او را بوسيدم


گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن


من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش


بر ياسمن نگاه تو پيچيدم


گفتي كه براي لحظه اي دريا شو


دريا شدم وتو را به ساحل ديدم


گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش


مجنون شدم و زدوريت ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز


گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم


گفتي كه بيا و از وفايت بگذر


از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم


گفتم كه بهانه ات برايم كافيست


معناي لطيف عشق را فهميدم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:15 توسط ..:: غریبه ::..

 

انگار خيال تو تا مرا شاعر نكند

 دست بردار نيست....

 اي كسي كه نمي دانم كيستي......

 به خيالت بگو مرا رها كند....

خيلي وقت است كه من

 شعر تنهايي را از بر كرده ام




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:51 توسط ..:: غریبه ::..

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم


چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي


و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم


تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان


و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم


تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف


و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم


نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته


به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم


تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار


و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم


تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم


و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:49 توسط ..:: غریبه ::..

آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم


وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه

گوشه ي دفتر خاطراتت


شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!


تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم


حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم


بگذار فقط يک حرف حاشيه اي بزنم


دوستت دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:22 توسط ..:: غریبه ::..

مانند مهر تو

چشمي اگر به سيب و به حوا نداشتم


آدم نبودم و غم دنيا نداشتم

حالا تو را ندارم و اميد مانده است

 
اي کاش اميد داشتنت را نداشتم

با بي کسي گرفته ام انس و کسي دگر


يادم نمانده داشته ام يا نداشتم

اي سرزمين سوخته مانند مهر تو

آسمان هيچ دلي جا نداشتم

دنيا، بهشت يا چه بگويم چه بوده است


چيزي که هيچ وقت من آن را نداشتم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:12 توسط ..:: غریبه ::..

مانند مهر تو

چشمي اگر به سيب و به حوا نداشتم


آدم نبودم و غم دنيا نداشتم

حالا تو را ندارم و اميد مانده است

 
اي کاش اميد داشتنت را نداشتم

با بي کسي گرفته ام انس و کسي دگر


يادم نمانده داشته ام يا نداشتم

اي سرزمين سوخته مانند مهر تو

آسمان هيچ دلي جا نداشتم

دنيا، بهشت يا چه بگويم چه بوده است


چيزي که هيچ وقت من آن را نداشتم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:12 توسط ..:: غریبه ::..

من از تو می نویسم


من از تو می نویسم کلام تازه ای

 تو از من می نویسی که پراوازه ای


رسیده وقت رفتن نشسته توچشام سکوت مبهم تو

شکسته تو صدام


برای کوچ اخر تو همراه منی

برای دل بریدن دلیل رفتنی
می مونه کنج سینم هوای انتظار می خونم

 شعر رفتن تا برگرده بهار


تو دریای نگاهت شکسته قایقم


تودنیای بزرگت غریبی عاشقم


برای شعر خوب تو می خونم


مسافروقت رفتن خداحافظ نگو

 تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور


که زیر سایبون تو می مونم


سفر تا انتها تو هم با من بیا

 تویی همراه من تمووم لحظه ها


تو تنها عاشقی برای قصه هام بیا

با من بمون تو نبض جاده هام


که مقصد منتظر برای ما سکوت

 و میشکنه صدای ما




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:37 توسط ..:: غریبه ::..

نميدانست که پايان راهش کجاست


نميدانست که آغاز راهش کجا بود


نميدانست که اکنون کجاست


فقط ميدانست که تنهاست


تنهاي تنها


نميدانست که زندگي بي رحم است


نميدانست که روز هم تاريک است


نميدانست که خوشي هم پر گريه است


فقط ميدانست


زندگي فقط زنده بودن نيست


نميدانست که دنيايش در يک کلمه خلاصه شده


نميدانست که زندگي برايش بي ارزش شده


نميدانست که زندگيش پوچ شده


فقط ميدانست که گذر عمر يعني همين

 
نميدانست......


چرا او ميدانست


اما خود را فريب مي داد.


تا شايد در شب تار ستاره را بهتر ببيند




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:33 توسط ..:: غریبه ::..

انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي


نمي توانم به ابرها دست بزنم

 به خورشيد نرسيده ام


هيچگاه كاري را كه تو خواسته اي

انجام نداده ام


دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم شايد

آنچه تو مي خواستي بدست آورم


انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي

اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم

 يا به خورشيد برسم


نمي توانم به عمق افكارت راه يابم

 و خواستهاي تو را حدس بزنم


براي يافتن آنچه تو در رويا

 در پي آني كاري از من بر نمي آيد


مي گويي آغوشت باز است


اما خدا مي داند براي چه كسي

توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم


نمي توانم روياهايت را پي گيرم

يا به افكارت پي ببرم


دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند

 كارهاي نا تمام مرا به انجام برساند


راهي را كه من نيافتم او

و براي تو دنياي بهتري بسازد


كاش كسي را بيابي كه بي پروا باشد

 و بر تو غلبه كند


انديشه هايت را كه همواره در تغيير است

 به سمتي هدايت كند




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:0 توسط ..:: غریبه ::..