اسير مرداب را معني کرد
اي کاش ميشد صحبتهاي گل باپروانه را فهميد
اي کاش ميشد شکست را نوعي پيروزي دانست
اي کاش ميشد بيشتر مهربان بود
و با عشق ديگران را دوست داشت
اي کاش ميشدطبيعت را به خوبي درک کرد
و به راز گل سرخ پي برد
اي کاش ميشد دنيا را از دريچه ديگر ديد
و واژه هارا طوري ديگر تفسير کرد
اي کاش ميشد دل را با محبت ,
پاييز را با گل و آرامش را با قلب پيوند زد
اي کاش ميشد هيچ چشمي جنگي را نميديد و
هيچ گوشي نام آنرا حتي از فرسنگها
فاصله نميشنيد و هيچ زباني
براي بيان اسم آن به گردش در
نميامد و هيچ گوري پذيراي پنهان
دسته دسته انسان بي گناه نبود
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر و نسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي ميرم
من در اين شب كه بلندست
به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيند
من در اين شب كه بلندست
به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتنحرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن
اي خدايم!
مرا زيستني اين چنين نا اميدانه
تکرار مرگ است به تعداد ثانيه هاي در گذر
امشبم آسمان چه تاريکست
گويي که آفتابش رنگيست از آن دست که هرگز نميشناخته
تو را به تمام عاشقانه هايي که آفريدي
هرآنچه از نا اميدي در انديشه دارم در من بميران
من خود بار ديگر تولد خواهم يافت
و اين بار
درد را دوست خواهم داشت
اي خداي زنده در روشني چراغها و صلابت کوهستان
مرا سرزنش مي کنند ،
پرندگان مرا زود باور مي خوانند
که خواب خوش شب را
براي ديدن تو بر خود حرام مي کنم.
ولي من به آنها
مي گويم تو مي آيي
من تا صبح به انتظار مي نشينم ،
حتي پلک بر هم نمي زنم
.عاقبت صبح مي شود و کسي
گلدانها را آب مي دهد ![]()
![]()
و پرندگان را از شاخه ها به پرواز در مي آورد
ولي نه تو آمده اي نه کسي ديگر![]()