تبليغاتX
کلبه تنهایی
عميق ترين درد در زندگي مرد ن نيست ؛

بلكه گذاشتن سدي در برابررودي است كه از چشمانت

جاري است.

عميق ترين درد درزندگي مردن نيست ؛

بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين وضع

شكسته است .

عميق ترين درددرزندگي مردن نيست ؛

بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به ان

 تكيه كني واز غم زندگي برايش اشك بريزي .

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ؛

بلكه نا تمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه

 مجبوري اخرش راباجدايي به پايان برساني

(عميق ترين درد درزندگي مردن نيست




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:13 توسط ..:: غریبه ::..

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:0 توسط ..:: غریبه ::..

و از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را نمی دانستی.....اگر می دانستی تنگنای کابوس

  وحشتناکم را با رفتنت جلا نمی دادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمی شد.....ولی افسوس که

عشق کاذبت در صفحه ی اول دلم به ثبت رساندی و خود را در صدر جدول عاشق های دنیا قرار دادی و

منه ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را آغاز کردم که دیوارهای یک بن بست تلخ فصل آخر

 آن بود .... و حال در انتهای این راه و ابتدای سرنوشتی ای هستم که برای خود رقم زدم....ولی خیال

 بازگشت ندارم چرا که مرور کردن خاطرات کم ولی شیرینت را زیبا تر از تمام لحظات




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:55 توسط ..:: غریبه ::..